اميدوارم حالتون خوب باشه
غرض از پست اين كه امتحانات ترم اخرم داره شروع ميشه و حدود يك ماهي در خدمتتون نيستم
اگه سر نزدم يا كامنتي رو تاييد نكردم به حساب بي معرفتيم نذارين.
دعا كنين نمرات خوبي بگيرم
دوستون دارم...
پناه بی کسی ها با تو باشد
تمام لحظه های خوب یک عمر
بجز دلواپسی ها با تو باشد

نگار جونم
تولدت مبارك

با من باشي دوست دارم
تنها باشي دوست دارم
امروز روز ميلادته
هرجا باشي دوست دارم

از یک نگاه تو رنگم پریده است
قربان آن شوم که تو را آفریده است

نگار جونم
اميدوارم بهترين و قشنگ ترين ارزوهات امسال برات خاطره بشن.
اميدوارم اون بالايي هيچ وقت نگاشو ازت نگيره.
تبريك تولدت تنها راهه براي اين كه بگم:
دوست دارم
داداشي رمز مطلب اسم خودته.
سلام.
سلامي كه سلامتي مي اورد و سرور و نماينده ميشود سبزي بهارتان را.
سلامي كه سلوك چشمانتان را نور ميبخشد و سكه ميكند كار و بار دلتان را.
سلامي كه باز سيب ميشود و ادم و حوا مي افريند."
نميدونم بايد چي بگم.كلي حرف نگفته دارم كه دلم ميخواد قبل تحويل سال همشو بگم.كلا اون سالايي كه
30 اسفند ميرسه و ميشه تولد من حال عجيبي دارم.هميشه فكر ميكردم واسه اين هميشه بي قرار و
بلاتكليفم كه روزم تو سالا گم شده.كه هر چند وقت يكبار سر ميرسه.وبم هنوز يكساله نشده.ولي بيش از يك
ساله كه با خيلي از شماها اشنام.شدين دادا كه شدين ابجي.كه شدين بخشي از دنياي منو يه برگ از دفتر
خاطراتم.امسال سال سختي بود.خيليا عزيزاشونو از دست دادن.زيادي درد داشت.تبريز زلزله زده شد.و خيلي
از اتفاقاي ديگه.اما بازم شكر.شكر اگه قراره اخرش خوب تموم بشه.دلم ميخواد بلند بلند بگم كه خيلي
دوستون دارم.كه سر سفره هفت سين و دم عيد،يادم نميره براتون دعا كنم.يادم نميره پيش اقا سفارشتونو
بكنم.خيلياتون براي من يه دنيا مي ارزين و خودتون ميدونين.پس مراقب دنياي من باشيد.
اميدوارم اين بهار براي همه ي عاشقاي دنيا، خوشبختي رو سوغات بياره.
مثل اخر برنامه عمو پورنگ ميخوام دعا كنم:
دعا ميكنم كه لبخند و فراموش نكنين
كه عاشق باشيد و عاشقانه زندگي كنين
كه اين بهارو مهربون تر با هم سر كنين
كه هميشه سلامت باشيد و...
يادتون باشه كه يه نفر هميشه و هميشه دستاشو براي خوشبختي همتون بالا ميگيره.
سال نو مبارك ...

نوروز 1392
ز هجران تو پرپر می زند دل
ز دل تنگی به هر در می زند دل
چو بلبل در فراق رویت ای گل
به دیوار قفس سرمیزند دل
بعضي دردا هر وقت بيان سراغ ادم بازم دردن.
نگار جان
ميدونم حالا ، امروز،هيچ پيامي نميتونه غمتو التيام ببخشه
اما كاري جز همدردي از دلم بر نمياد
بابت عزيزي كه از دست دادي تسليت ميگم
روحش شاد...

‹‹تمام نا تمام من با تو تمام مي شود››
تمام هستي ام كنون بي تو سراب مي شود
ز سرسراي اين غم بزرگ و جان ستان من
ستاره اي به عشق تو كنون شهاب مي شود
صداي پاي ياد تو درون غربت شبم
براي من به مثل مه نقشِ بر اب مي شود
براي خاطرات تو سجده به خاك مينهم
كه خاطرت براي من راز و نماز مي شود
پرستش تو را دگر حدود قد نمي دهد
براي حد عشق من فلك تمام مي شود
كنون ز تو،ز عشق خود،ز روزگار بي كسم
واگن تنهايي من مثل قطار مي شود
سرم براي لحظه اي صداي سوت مي دهد
كه راه زندگاني ام بي تو تمام مي شود
هزار و دومين شب قصه ي دلدادگي ام
براي عده اي تمام و يك كتاب مي شود
تو رفتي و عشقت
نقاشم كرد.
حالا ، هم تصوير تو را از بر ميكشم
هم انتظار را ديدني..
اين روز ها اما
با چاشني درد...
دستانت را ميگيرم و غرق باران ميشوم
چتر اما
احتياجم نميشود.
اخر ، خيال با تو بودن كه خيس نميشود !!


و من هنوز هم ، هواي تو را دارم
كه ميداند چه خوني به دلم ميكند
اين سر به هوايي ها...


پي نوشت:
حالم..
بگذريم!!!
وقتي اين در ، هنوز روي پاشنه ي دلتنگي ميچرخد..
اميدوارم تو اين روزاي سرد دلاي همتون پر از گرماي عشق باشه
خواستم بگم وقت امتحاناست و ممكنه يكم بي معرفتي ازم سر بزنه
پس پيشاپيش متاسفم
شايد براي تاييد مهربوني هاتون اومدم شايدم نه
كسي از فرداش خبر نداره...
حال من خوب است
فقط گاهي..
دستم به زندگي نمي رود !!!
نشسته ام در انتهاي كوچه ي پاييز
و در انتظار يلدايي كه براي من
طولاني ترين شب سال نيست
اوج دلتنگيست...

‹‹ يلدا مبارك ››
درخور اندوه است
مي رود تا به شكار اوهام
مي رود تا به سراغاز زمان
مي رود تا جايي كه ،دلش ميخواهد ، كه دلم ميخواهد
من ندانم به كجا خواهد رفت
من ندانم به كجا بايد رفت
مي رود تا كه به زنجير نگاه تو ، عادت نكند
مي رود مشق كند دوري را ،درد دلتنگي را
تا كه عاشق نشود ،ان دل شيدايش
تا كه رسوا نشود ، ان سرو سودايش
من ندانم چه كنم با اين درد
دور يا نزديك است؟!
هق هق ثانيه ها
هق هق رفتن ها
نه نه نزديك است
باز هم نزديك است
شايد اين جاست خدا
شايدم خفته در خواب زمان
تا كجا خواهد رفت؟
تا كجا بايد رفت؟
من ندانم كه چگونه به سرانجام رسيد
اين دل خسته من ، يار بشكسته من
شايد ارام شده ، شايد ازاد شده
يا كه در كوي زمان ،عاشقي ناب شده
شايد اوهام شده ،مست و هوشيار شده
يا كه از نسل كسي ،مثل فرهاد شده
شايدم اين دل من
خسته و افسرده ست
يا كه در خواب خودش ، زندگي را كشته ست
من ندانم قصه ي دل ها را
راز اهو ها را
يا پريشاني و اشفتگي گل ها را
من فقط دلگيرم
يا كمي درگيرم
من به امار زمين شك دارم
دست بشكسته و سر در به گريبان دارم
من به ان ناز نگاه تو كه عادت دارم
چه كنم با اين عشق؟
چه كنم با اين درد؟
از كه خواهم كه مرا صبر دهد؟
مرهم اين دل پر درد دهد
سوختم در گذر از عاطفه ها
يا كه در شوق هم اغوشي اين خاطره ها
سوختم در عشقو ، برد از ياد دلم سوزش اين ثانيه ها ، نام پر درد تو را
برد از ياد دلم ان كه مرا جان بخشيد
عشق و سامان بخشيد
من ندانم كه تو را با چه به پايان ببرم
سحر چشمان تو را با چه به عصيان ببرم
من ندانم چه كنم با اين درد
من ندانم چه كنم با اين زخم
شايد امشب دل من فارغ شد
شايدم از سر من خارج شد
ان خيالت كه مرا برد به خواب
ان نگاهت كه مرا برد ز تاب
شايدم اين دل من عاشق شد
عاشقي كرد و ز محنت خون شد
من ندانم ديگر
قصه ي عشق كجا پايان يافت
من ندانم ديگر...

سحر عزيزم
امروز به بهانه ي بودنت
دنيايم را ،براي لحظه اي حتي
از غم ازاد ميكنم.
براي تو كه عشق را
ميان واژه هاي بي معناي الفباي ما
پنهان ميكني
و براي همه ي دلدادگي هايت
كه دل اسمان را به درد مي اورد.
‹‹سالروز بودنت مبارك››

پي نوشت:
حال اين روز هايم اسارت مي اورد
تكيه به قايق هاي سهراب ميسپارم
گفته بود به شهري ميرود
كه ادم هايش
دلدادگي را مشق ميكنند
جسم بي جانم را
به سردي دريايي ميسپارم
كه شهري را خوابانده !!
ميروم من هم،
فقط پارو ندارم !!!
همدرد درد ها شده ام.
ميگويند و من دلداريشان ميدهم.
درد و دل هايم سر بر شانه ام ميگذارند و ميگريند.
ومن..
به نماز هاي شكسته ي مسافرم
ميان ماندن و رفتن قسمشان دادم
كه ارام بگيرند.
برايشان از مسجد خاطره ها گفتم
از قبله ي هميشه عاشقم
از پيروي نماز هاي شكسته
از ،دلدادگي ام كه دارد به باد ميرود.
برايشان از خودم گفتم.
از اين مسير بي انتها
و از جايي كه درش ايستاده ام،
از اين بن بست
ان هم از نوع فكري!!!
ميداني ،اخر..
بعد از تو ،حقيقت عاشقي مرا به دست صبا سپرد
تا اتش جسم بي جانم را خاكستر كند برايت.
معامله خوبي بود فقط...
به گمانم ،حقم اين نبود!!
حق من اين همه دلتنگي
يا اين روز ها كه نيستي نبود.
***
روز هاي نبودنت را روي ديوار خيالم خط زده ام
و چه خط خطي شده دنيايم امروز!!
حالم..
حال ماندن نيست.
نشسته ام و زندگي ام را به باد ميدهم.
مثل ان كودك گلفروش كه كودكي اش را به باد ميدهد
يا تو كه مردانگي ات را به باد دادي.
رسم تقليد اموخته ام حالا
درد نبودنت كه تكرار ميشود
من هم تكرار ميشوم
اتش ميگيرم و ميسوزم و خاكستر ميشوم
فايده اي ندارد اما،
هر بار كه سيمرغ وجودم عشقت را زندگي ميبخشد
دلواپسي حالت عاشق ترم ميكند!!
باورت ميشود؟؟
روي همه ي عشاق دنيا را كم كرده ام
حتم دارد حافظه ي دنيا به عاشق تر از فرهاد
به مجنون تر از مجنون قد نميدهد
و من افسانه اي جديد ساخته ام.
اين جا ، انتهاي اين كوچه ي بن بست
نشسته ام و زنده شدن هايم را ميشمارم.
عاشق تر شدن هايم را
ديوانگي هاي هر روزم را.
ميخواهم ببينم به خاطر هر بار دلتنگي اسمان چند بار باريده؟
يا حال ستاره ها چقدر دگرگون شده..؟
ميداني ،راستش..
ميخواهم ببينم چقدر به خدا بدهكارم!!
شايد اگر حسابمان صاف شود
پايان بدهد به اين امتحان.
شايد بگذارد تمام شوم
به اخر برسم.
خدا كند زياد بدهكار نباشم
ميخواهم بروم
حالم...
حال ماندن نيست!!!

پي نوشت:
حالم ، حال ماندن نيست..
به فرشته هاي اسمان سپرده ام
حواسشان به سوت پايان باشد!!
نكند يادشان برود
دختركي تنها،سوار بر خيالش تاب ميخورد تا وقت پايان!!!
بازم يه خبر خوب
يكي از دوستان خوبم كه قلم فوق العاده اي داره و شاعر خوبي هم هست بالاخره وبشو درست كرد
حساسيت احساسش درست مثل خودمه
وحتي عزيز بودن ادما براش
نميدونم عاشقي كردين يا نه ولي در هر حال خوندن نوشته هاي سراسر عشقشو از دست ندين
مطمئنم پشيمون نميشيد.
تو اين روزا كه قلم باهام قهر كرده خوندن نوشته هاش اميدوارم ميكنه به توان دوباره نوشتن
فقط همين....
وب سحر عزيزم(دردودل)

ميان ادمك هاي دنيايت غريب شده ام
انقدر كه تلخي غربتم را هر دوره گرد اواره اي ميفهمد
تو اما...؟؟؟؟
ببار ابر اسماني دل من
بگذار همه دنيا بفهمند داغ تو را مرهمي سرد نميكند
بگذار بدانند اين بار ..
از دل نرود هر انكه از ديده برفت!!!
صبرم دارد تمام ميشود
زياد سرد و گرمم كني
همين طعم تلخ را هم نميدهم
گفته باشم!!!
امروز يه پدر از دست رفت
و من عزادار شدم
عزادار عزيزي كه پدرشو از دست داده
تو رو خدا دعا كنين اين روزاي سخت تموم بشه...
-هر كي اين پستو ميخونه لطفا براي شادي روح اين پدر صلوات بفرسته.
*** *** *** *** ***
کاش آن شب را نمی آمد سحر
کاش گم در راه پیک بد خبر
ای عجب کان شب سحر اما به ما
تیره روزی آمد و شام دگر
دیده پر خون از غم هجران و او
با لب خندان چه آسان بر سفر
ای دریغ از مهربانی های او
دست پر مهر آن کلام پرشکر
غصه ها پنهان به دل بودش ولی
شاد و خرم چهره اش بر رهگذر
در ارزان زان ما بود ای دریغ
گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر
تا پدر رفت آن سحر از پیش رو
بی نشان را خاک تیره شد به سر


درگير روياي تو
درگير كوچه پس كوچه هاي خلوت دلم
كه شاهد ميگيرمشان براي اثبات دلتنگي هايم
درگير درد هايي كه دارند عادت ميشوند
ميداني..
من ...من عادت ندارم به اين نديدن ها،زجر كشيدن ها
تو، مرا عادت نداده اي به فرياد هاي بي صدا ،به فاصله هاي بي انتها
من عادت كرده ام بگويي دوستت دارم
عادت كرده ام بگويي برايت دنيا دنيا معجزه ام
من عادت به سلام دارم
به حالت چطور است
به بي ما چه ميكني. به..
به تو عادت دارم
به تويي كه رفتنت برايم يك دنيا زخم زبان اورد
يك دنيا حقارت و درد اورد
حرف هاي نگفته اورد
به تويي كه نبودنت برايم ابهام اورد!!
درگيرم..
اين بار در گيرو دار عقل و احساس
و معادله اي كه هزاران مجهول دارد
كه ، تو...
عشق را در كجاي دلم پنهان كرده اي كه هيچ دستي به ان نميرسد؟!!!

به جبران دل تنگم نميبينم دگر خالي ز صفحه واژه هايي را كه ميگويند:ميسوزم
منم ان طفل ديروزي كه روياي بزرگي داشت براي لحظه اي بعدش يه دنيا ارزو ميكاشت
كه فازغ از تب درد و ز حسرت بي خبر اما كنون يادش گرامي باد را در شعر خود ميذاشت
به چشم خود بديدم من غم درياي دنيايم بديدم يك سبد حسرت بسان ارزوهايم
دگر اما ندارم من سراغ از ان ندايي كه طلب ميكرد زمن،من را به عشق روح عريانم
شدم خسته از اين درد و از اين روياي تو خالي از اين كه عاقبت ،بايد بگويم راز خود اري
نسازم من دگر شعري براي روح شيرينم كه فرهادم شده خسته از اين دنياي غمگينم

بي قرار همه ي ان روزهايي كه داشتمت ، كه براي خودم بودي ،كه از ان من بودي..
بي قرار شده ام
بي قرار همه ي ان جانم هايي كه از اعماق قلبم ميگفتم
تا بداني كه برايم يك دنيا مي ارزي
كه بداني حاضرم جان بدهم ، دل و دين بدهم
بي قرار شده ام
بي قرار تو ، بودنت ،عشقت ، برق ان نگاه هاي عاشقانه ات
بي قرار شده ام و در انتظار امدن ان لحظه اي هستم
كه بيايي،سلام بدهي ،پاسخ بگيري..
كه بگويم باز مثل همان روز اول ذوق ميكنم
شوق ميكنم
وصف ناپذير ميشوم
بي قرار شده ام
بي قرار ترس هاي اين روز هايم
ترس از امدنت؛
كه بيايي ، سلام بدهي ،اما بي خداحافظي بروي.
كه بيايي نگاهم كني و مست با تو بودن شوم ...و بي خبر بروي
كه بيايي دستانم را بگيري ، خيره شوي به چشم هايم و بگويي دوستت دارم اما..
لعنت به اين "اما"
لعنت به همه ي "ولي "هاي دنيا
لعنت به همه ي اين حروف اضافه كه مبحثشان را از تمام زبان فارسي جدا كرده ايم.
لعنت به قانون طبيعتي كه "من" و "تو" را در يك پرانتز نميگنجاند
كه بين مان ويرگول ميگذارد
خط ميگذارد ان هم از جنس فاصله..
كه مجموعه هايمان را جدا ميكند كه...
كه ما را از هم ميگيرد.
بي قرار شده ام
بي قرار همه ي بايد ها و نبايد هاي اين دنيا كه براي ما فقط جدايي داشت
درد داشت
بي قرار شده ام و قرار همه ي اين بي قراري ها فقط تويي
بي قرار شده ام قرار من ،عزيز من ،بهترين من..
بيا.....
بيا و قرارم شو .بيا و ارام جانم شو. بيا و باز من شو.
بگذار همه بدانند كه "ما" به من و تو تجزيه نميشويم
كه ما ثابتيم متغير نميشويم
بگذار همه بفهمند كه روابط من و تو از هيچ قانوني جز عشق پيروي نميكند
بگذار بدانند من و تو ديوانه ترين عشاق دنياييم.
بي قرار كه....نه !!
حالا كه از تو نوشته ام قرار شده ام
قرار ديداري دوباره در دنياي خياليم.
با تو بودم و قرار شدم،ارام شدم...
حالا...اگر ميخواهي بروي ..برو .فقط يك درخواست ، ان..
ان چراغ دنياي خيالم را هم،روشن كن.
خاموش كه باشد فكرم سمت تو مي ايد
روشن كن تا من هم روشن شوم.
روشن شوم كه رفته اي ،كه بازگشتي در كار نيست
روشن شوم كه فقط، خيال قرار كرده ام.
نگران روشنايي دنياي خيالم هم ،نباش
نيمه عمر اين لامپ هاي مهتابي از عمر دلتنگي هاي من بيشتر نيست
بالاخره روزي،ساعتي،باز خاموش ميشوند و من دوباره غرق در خيال تو ميشوم
قرار تو ميشوم.براي تو ميشوم...
و اين تكرار همه ي اين روز هاي من است !!!!

پي نوشت: انتظار؛
شش حرف و چهار نقطه
كه الفباي دلتنگي ام را در خود جاي داده است !!!
امان از دست واژه هاي بي قرار...
سوال هايي از جنس ترديد..
مثلا اين كه
خدا دقيقا از كدام رگ نزديك تر است ؟؟!!!
كه پاسخشان غير قابل قبول است !!
كنارم علامت بگذار
جزو استثنا هاي امتحان زندگي محسوب ميشوم !!!
سطر ميشوم و همه ي با تو بودن را اسير اين واژه هاي نخ نما ميكنم
ميخواهم بگويم از ان نگاهت كه روي افتاب را كم ميكند
ميخواهم تكرار شوند اعتراض هاي عاشقانه ام!!!
ميخواهم بگويم من از ان دست زن هايي نبودم كه لازم باشد بگويي دوستت دارم
از ان دست زن هايي نبودم كه از نگاهت نخوانم چه ميخواهي بگويي
ميخواهم بگويم من از ان دست زن هايي بودم كه خشمت را هم عشق معنا ميكردم
نفرتت را بهايش ميدانستم
اصلا ميداني..
تو هر چه ميكردي
هر چه ميگفتي
من فقط عشق ميديدم و عشق!!!
ميخواهم بگويم...برايم دعا كن
وقتي ميگويم برايم دعا كن
يعني ديگر كاري از دست خودم بر نمي ايد
يعني ديگر لالايي هايم براي خودم كارساز نيست
يعني....
يعني دارم تمام ميشوم
برايم دعا كن
براي من كه بعد از تو دچار اين پاييزان سرد شده ام
براي من كه رفتنت هيچم كرد
كه نفهميدي هيچم و با تو همه چيز ميشوم
براي من كه هنوز چراي رفتنت برايم مجهول است ، گنگ است ، مبهم است
دعا كن
اصلا نه براي من!!
دعا كن براي خودت ، كه اين جا زمين است
كه از هر دست بدهي از همان دست هم پس ميگيري
دعا كن براي خودت كه فردا روز مانند من كسي وجودت را زير پايش نگذارد
كه خرد نشوي
كه خوب ميدانم خرده هاي شكسته ي يك ادم را وصله اي نيست
كه خوب ميدانم عاشقي كه بشكند دلدادگي هايش نفرت ميشوند ، درد ميشوند
كه خوب ميدانم عاشقي كه بشكند زجري ميكشد كه توان ترسيمش را هيچ نقاشي ندارد !!
كه ميدانم انتظار را ديدني ميكشد
دعا كن كه ميگويند دعاي عاشق جماعت ميگيرد
كه ميگويند گناهكار است
كه خدا توبه اش را ميپذيرد
خواسته اش را اجابت ميكند..
بيا قبول كنيم عاشقي گناه بود
كه اگر نبود فرهاد تيشه به ريشه ي بيستون نميزد
كه اگر نبود مجنون در حسرت ديدار ليلايش نميماند
كه اگر نبود اين همه دل تنها نميشد
بيا قبول كنيم عاشقي گناه بود
و چه شيرين تمام شد!!
بيا به همه ي دنيا بگوييم گناه عشق چه لذتي دارد
چه كيفي دارد دوست داشته شدن
بيا ثابت كنيم كه همه ي دلداده هاي دنيا گناهكارند ، خلافكارند!!!
برايم دعا كن كه ميخواهم بنويسم :
عشق جرم قشنگيست
حتي اگر تاوانش طناب دار باشد
و مگر ميشود روياهاي عاشقانه ي كسي را دار زد؟؟!!
تو فقط دعا كن..
اين بار براي همه ي كساني كه نميدانند چگونه دعا كنند!!!

دلم ميخواهد ضربان قلبم را با نفس هايت كوك كنم!!!
دلم ميخواهد به همه دنيا بگويم
بي قراري اين روز هاي دلم
بي دليل نيست!!
دلم ميخواهد به همه دنيا بگويم
چه كيفي دارد براي تو عزيز بودن
چه حالي دارد جانم خطابت كردن...
ميخواهم خودم را بين اين افكار جوهري پنهان كنم
ميخواهم بين واژه هاي نخ نماي دلتنگي ام قايم شوم
شايد حالم را پيدا كردي!!!
حالم..
حال مترسك شدن دارم
با خيال تضمين تو!!!
دلم ميخواهد به كلاغ هاي اين روز هاي روزگارم بگويي:
(مترسك هم دل دارد
حوالي قلبش را كار نگيريد!!!)
حالا اگر پشيماني برو
دلم را به لطف كلاغ ها خوش ميكنم....

ديگر در سه نقطه نميگنجد
پاورقي ميخواهد !!!!
يك بازي از جنس گل يا پوچ!!!
دلم ميخواهد چشمانم را ببندم
دست هايت را مشت كني
چشم كه باز ميكنم
خيره كه ميشوم
به حدس كه ميرسم
ان مشتي را باز كنم كه تو
عشقم را به پناهش سپرده اي!!!
ميشود يعني...

حواله ي جاده هاي خيالم
به اميد اين كه برسد به دستت
برسد و تو باشي كه تحويلش بگيري
تو كه نباشي كسي ديگر حسم را نميداند
تنهاييم را نميفهمد
بغضي از نگاهم نميخواند
و تو نيستي
نيستي و اين دل هنوز گاهي هوس ميكند برايت تنگ شود
كه عاشق است
كه دلتنگ است
كه تنها مانده
كه قرارمان اين نبود
به من اگر رسيدي سلام نكن
بغض نكن
نگاه نكن
فقط و فقط بگو دوستت دارم
حالم را اگر خواستي بداني بگو دوستت دارم
از گرفتگي چهره ام خواستي بپرسي بگو دوستت دارم
اصلا همه ي واژه هارا از ذهنت بيرون كن
همه ي عاشقانه ها را پاك كن
دل من فقط به يك زبان مسلط است:
دوستت دارم!!
من با همين عاشقانه دنيا را روي انگشت ميچرخانم
تو فقط بگو دوستت دارم
حجم خالي نبودنت را فقط همين پر ميكند
و زخم هاي مرا مرهم فقط همين يك جمله است
اين بار كه مي ايي مرا بفهم
فقط...
فقط بگو دوستت دارم
دوستت دارم...
همين يك عاشقانه مرا بس..
